تبليغاتX
من و آیینه - حرمت داری و روزگار ما...(قسمت اول)
روزی روزگاری در شهری بزرگ به نام تهران، در یکی از روزهای پاییزی ، تعدادی دختر و پسر جوان با اشتیاق و با هوش به نام دانشجو وارد ساختمانی به نام دانشکده سینما شدند... البته پس از چند سال انتظار برای بازشدن دانشگاه ... و این روند همچنان ادامه پیدا کرد ...

... دخترها با دخترها دوست شدند و پسرها هم با هم... تا اینکه درسشان تمام شد و بیرون از دانشگاه با هم همکار و دوست خانوادگی شدند...یعنی از شما چه پنهان آنها در آن سالها هم با هم بیرون از دانشگاه رفت و آمد خانوادگی داشتند اما در محیط "فرهنگی " اصلا همدیگر را نمیشناختند!!!!

این آدمهای فرهنگی در آن فضای فرهنگی حق ارتباط با اساتید را هم نداشتند... سال دوم بود که تعداد انگشت شمار اساتید باسواد دچار خشم فرهنگی و مجبور به ترک دانشگاه و بعضی ها هم ترک وطن کردند... البته دانشجویان محترم هم از این خشم فرهنگی در امان نماندند و برای مدت یک ترم به حالت معلق درآمدند... ( تعلیق:)))...

بر همگان واضح و مبرهن است که هیچکس هم از این دانشجویان و اساتید حمایت نکرد و این داستان شد الگوی همه که باید "آسته میرفتند و آسته میامدند"...

 

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 4 AM  توسط من  |