بر وزن یک اتفاق ساده:)
جدی میگم داستان خیلی ساده و خنده داره...
... وقتی آدم e-mail هاش رو با عجله و در حال چونه زدن بر سر مسواک زدن با پسرکی که دیروز پنج ساله شد ــ جواب بده ، نتیجه اش این میشه که دو نفر همنام رو بدون نگاه کردن به آدرسشون با هم اشتباه میگیره و جواب مفصل و دوستانه هم به e-mail طرف میده و دو ساعت بعد وقتی که پسرک خوابید همون آدم میآد که به کارهاش برسیه متوجه میشه که ....
... من دو تا مهدی میشناسم ، یکی از دروه دانشگاه و دیگری اینجا از طریق همسرم ( دوست او و خانمش هم دوست من است ــ دوستان خانوادگی) هر دو مهدی هم آذری زبان...
با تغییر شماره تلفن خانه ، من به عده کثیری از دوستان mail زدم و شماره را دادم. از مهدی ساکن اینجا یک e-mail میآید که من در مرخصی هستم...
... دو روز بعد که امروز باشد یک e-mail به زبان Trk-english ترکی - انگلیسی میآید که کجایی و چکار میکنی... من هم تند و سریع به انگلیسی جواب میدهم و کلی هم به این و آن سلام برسان و .. و مهمتر ازهمه با خیال اینکه این مهدی ساکن اینجا بجای اینکه برای همسرم e-mail بزنه اشتباهی به من e-mail زده، با استفاده از icon محترم Forward انرا برای کامبیز میفرستم...
... با بازگشت به اتاق مطالعه :
ــ من: کامبیز e-mail مهدی رو دیدی؟
ــ او: اون برای تو بود نه من...
با دیدن قیافه منتظر و پرسشگر من او ادامه میدهد..." این مهدی دوست تو در ایرانه ، مگه آدرس e-mail شو ندیدی...
حالا دیدید که چقدر ساده و با مزه بود... البته مهدی دوست من سالها به این اشتباه خواهد خندید...میدانم...
البته خودم هم همینطور... من و او همیشه سر یک چیز با هم تفاهم داشته و داریم و آن هم خندیدن است...
...تا بعد...