تبليغاتX
من و آیینه
چند ماهی هست که میخواهم به جای اینجا نوشتن باز برگردم سر عادت توی دفتر نوشتن، اما هنوز عملی نشده است.

بهرحال، امروز یک روز مهم دیگر در زندگی ما بود، آیدن آمادگی را شروع کرد. تمام مدت که مدرسه بود من به یادش بودم و دعا میکردم که همه چیز برایش به خوبی پیش برود که خوشبختانه شد.

چندی است باز فکر میکنم که چگونه همه آدمهایی که ازهم دورند چگونه همه تغییرات زندگی برایشان اتفاق میافتد ، بدون آنکه کنار هم باشند...یا به عبارت ساده تر ، چگونه دور از هم و بیخبر پیر میشویم ...
این است داستان مهاجر و مهاجرت.... بدون هیچ قضاوتی...

شاد باشید... 

+ نوشته شده در  Wed 9 Sep 2009ساعت 9 AM  توسط من  |