تبليغاتX
من و آیینه
 به قول اینجایی ها:"to make a long story short " ، پس از مقدمه (قسمت اول)، داستان به اینجا رسید که همگان سیاست بی تفاوتی را در پیش گرفتند ، دانشجویان و سیستم دانشکده (در ظاهر)...

سالها گذشت و آن دانشجویان یکی یکی فارغ التحصیل شدند ( و بعضی هم به خاطر بخل دانشکده و بعضی از اساتید با تزهای ناتمام* فقط فارغ شدند...)

...یکی از این اساتید با ارزش که در آن سالها به طور موقتی دانشکده را ترک گفت و بعد از ۲سال بازگشت ، دکتر هوشنگ طاهری بود. که متاسفانه چند روز بعد از جلسه دفاع تز من در یک تصادف از دست رفت... در واقع من آخرین نفری بودم که در حضور این استاد و انسان شریف آن مقطع رابه پایان بردم... خب در آن سال برای ایشان یک مراسم حسابی در دانشکده سینما برگزار شد... و بعد از آن هیـچ... فقط شاگردان استاد در سالگردش ( آنها که تاریخش را به یاد داشتند) سری به آرامگاهش میزدند...

   ... سالها گذشت... سه سال پیش هم یکی دیگر از اساتید با ارزش در پی یک بیماری در میانسالی درگذشت... نمیدانم برایش مراسم گرفتند یا نه، چون من ایران نبودم... امسال پس از سه سال، بانوی فعال دانشگاه که به مامان " ش " مشهور است ، ــ و همیشه سعی در زنده نگه داشتن ارزشها و دور هم نگه داشتن دوستان دارد ــ همه را بسیج کرد و تعدادی از دانشجویان سابق هم از لحاظ مادی او را حمایت کردند که مراسمی برای استاد برگزار کنند...

... حاصل؟؟؟ تعداد انگشت شمار ( زیر ۱۰ نفر) که همان هسته اصلی برگزار کنندگان بودند، + خانواده استاد در مراسم حاضر شدند...

... من هم توسط دوستم "ش " در جریان داستان بودم. پس از مراسم "ش" عکسهای مراسم + نامه بلند بالایی مبنی بر از بین رفتن ارزشها و ...برایم ارسال کرده بود. من هم خیلی فکر کردم و نتیجه بسیار ساده این بود که " وقتی سیستمی ارزش برای زنده ها قائل نیست چه انتظاری داریم بر آن که رفته ارزش قائل شود"؟ آنها نه تنها مراسم یادبود برای اساتید و دانشجویان برگزار نمی کنند که حتی به خود زحمت حاضر شدن ظاهری هم در این مراسم نمی دهند... هر کسی بار خودش را میبرد و کار خودش را میکند غافل از این که انسانیت زیر پای همین انسانها لگد مال و در نهایت نابود میشود...

یاد شعر کلاس پنجم افتادم:
" چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید      گفتا ز که نالیم از ماست که بر ماست" 

پ.ن ـ ۱: البته دو سه هفته قبل برای جابجایی رییس دانشکده سینما مراسمی برگزار کرده بودند ... نان به هم قرض دادن را خوب میدانند... اما دریغ از حفظ ارزشها...

پ.ن ـ ۲: این استاد دوم محمد رضا شریفی بود.

* تز ناتمام: قبلا در دانشکده سینما برای فارغ التحصیلی باید یک تز مکتوب داشتی و یک فیلم ۱۶ میلیمتری در زمینه ای که درس خوانده بودی. مثلا اگر کارگردانی خوانده بودی باید یک فیلم ۱۶ م .م کارگردانی میکردی + تز مکتوب.

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Feb 2009ساعت 12 PM  توسط من  | 

روزی روزگاری در شهری بزرگ به نام تهران، در یکی از روزهای پاییزی ، تعدادی دختر و پسر جوان با اشتیاق و با هوش به نام دانشجو وارد ساختمانی به نام دانشکده سینما شدند... البته پس از چند سال انتظار برای بازشدن دانشگاه ... و این روند همچنان ادامه پیدا کرد ...

... دخترها با دخترها دوست شدند و پسرها هم با هم... تا اینکه درسشان تمام شد و بیرون از دانشگاه با هم همکار و دوست خانوادگی شدند...یعنی از شما چه پنهان آنها در آن سالها هم با هم بیرون از دانشگاه رفت و آمد خانوادگی داشتند اما در محیط "فرهنگی " اصلا همدیگر را نمیشناختند!!!!

این آدمهای فرهنگی در آن فضای فرهنگی حق ارتباط با اساتید را هم نداشتند... سال دوم بود که تعداد انگشت شمار اساتید باسواد دچار خشم فرهنگی و مجبور به ترک دانشگاه و بعضی ها هم ترک وطن کردند... البته دانشجویان محترم هم از این خشم فرهنگی در امان نماندند و برای مدت یک ترم به حالت معلق درآمدند... ( تعلیق:)))...

بر همگان واضح و مبرهن است که هیچکس هم از این دانشجویان و اساتید حمایت نکرد و این داستان شد الگوی همه که باید "آسته میرفتند و آسته میامدند"...

 

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 4 AM  توسط من  | 

چندی است که به دیدن و مطالعه فیلمهای ایرانی که در خارج از کشور جایزه میگیرند یا به نحوی مشهور میشوند مشغولم ، و با این که میدانم همه آنها از یک فرم خاص تبعیت میکنند باز هم به این امید که چیز متفاوت یا کمی خلاقیت ببینم ،به دیدن ادامه میدهم. اما از دو شب پیش متوجه شدم که " نه " خبری از آنچه که من انتظار دارم نیست. همه فیلمهایی که به استادی ( زیر نظر و راهنمایی ) آقای کیارستمی ساخته میشوند به نحوی در یک گوشه دنیا تقدیر میشوند... خب بهتر... اما در این میان چه بلایی بر سر خلاقیت ، فرهنگ ، اصالت و از همه مهمتر "هویت " ما به عنوان یک ایرانی و یک زن ــ در فیلمهای ساخته شده توسط زنها یا باسوژه زن ــ میآید؟ ما کجای این داستان هستیم؟ میروم سر اصل مطلب:

ــ آخرین فیلمی که دیدم فیلم " ۲۰ انگشت " اثر مانیا اکبری بود... متاسفانه ساخت و محتوای بسیار ضعیف این فیلم 
ــ دیالوگهای ضعیف و بی محتوا
ــ تقلید تئاتر پوچی به ناقص ترین فرم آن در دیالوگها و بازی
ــ زاویه های نامناسب دوربین و کیفیت تصوبری پایین
ــ شرح تصویر با مونولگ ( رادیویی بودن فیلم)
ــ ۷۵٪ فیلم غیبت ( Gossip) از این و آن بود ( آیا همه زنهای ما مکالماتشان با طرف مقابل غیبت از این و آن است؟)
ــ و ... سپاس خدای را که نویسندگان کتاب " بازیها " ( اریک برن ) و " وضعیت آخر " ( ریچارد هریس ) را آفرید. و صد البته "کیارستمی " را!!!!

 من با تقلید کورکورانه و تکرار مخالفم و به زنان ایران برای هر کاری که انجام میدهند ، از رانندگی تاکسی گرفته تا خلق آثار هنری احترام میگذارم و افتخار میکنم... و در این پست هدفم کوبیدن خانم اکبری نیست ، تهمینه میلانی ، نیکی کریمی ، و آقایانی مثل جعفر پناهی و بسیاری دیگر که نام نمیبرم از این قاعده مستثنی نیستند.

 

+ نوشته شده در  Sun 1 Feb 2009ساعت 9 PM  توسط من  |