تبليغاتX
من و آیینه
دیروز مصادف بود با روزی که من آخرین امتحان سال چهارم دبیرستان را تمام کردم و وقتی که آمدم خانه نفس راحتی کشیدم... از آن روز سالها میگذرد، دقیقا به اندازه سن اولین دختر دایی ام... همان روز دایی آمد خانه ما و خبر تولد اولین دخترش را داد...

و اما امسال ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ من از تزم دفاع کردم و به قول یکی از استادهایم که دیروز در راهرو دیدمش " رسما Master" شدم...

این (تز ) هم با همه بالا و پایین هایش، و همه دوباره کاریهایش به پایان رسید. از اینکه توانستم گوشه ای از تصویر واقعی زنان شجاع ، صبور، فداکار ، و مبارز ایرانی را در این photo Essay ثبت کنم و به دید و اطلاع غربیها برسانم راضی و خوشحالم. تصویری که به نظر من به خاطر تبلیغات غلط و سیاستهای نادرست همواره به شکل اغراق شده در غرب از زن ایرانی ارائه میشود.  به آنها یادآوری کردم حرفی را که سالها پیش از همین دایی ام شنیدم و آنقدر حرفش به دلم نشست که همه سالهایی که در ایران تحصیل و کار میکردم به من نیرو و پشت گرمی میداد، حرفی که بسیار ساده و عمیق است، سخنی که   جواب من به سوالات غربیها در باره زنان ایرانی و حجاب آنها بود :" کدام مهمتر است، آنچه که روی سر هست یا آنچه که توی سر هست؟"
با همه عکسها و مقالاتی که در تزم آوردم سعی کردم خلاء احترام به زنان سخت کوش آن دیار را پر کنم که دست کم منشا قضاوت آدمهای این طرف دنیا در باره زنان ایران فیلم "دایره" یا " یک شب" و یا.... نباشد.

به امید پیروزی و سربلندی همه زنان ایرانی ....

فعلا هم میخواهم نفسی بکشم تا انشاا... سالهای بعد یک بار دیگر پله دیگر(Ph.D) را بروم. به قول مولانا انشاا... 

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 11 AM  توسط من  | 

امروز هم روزی پر خاطره برای من بود، روزی بود که از کودکی مادرم قصه اش را برای ما میگفت و آرزویش را برایمان داشت.ما(من و سه خواهر دیگرم) همه فارغ التحصیلی را در ایران تجربه کردیم اما نه به آن فرم و شکلی که مادرمان در سالهای اول تحصیلمان برایمان تصویر کرده بود. امروز آن روز رسید، اما با وجود فرسنگها فاصله با مادرم او را امروز همراه خود میدیدم. خیلی دوست داشتم او هم اینجا بود، اما لعنت بر این سیاستهای خارجی که فاصله ها را صد چندان میکند. امروز روز فارغ التحصیلی من بود. لباس و کلاه بنفش تیره SFSU با Hood رزد وبنفش و سفید زیبا به نظر میرسید. ... رژه رفتن و نشستن در صف و ردیف اول حال خاصی داشت. هر چند همه این چیزها بسیار غربی و قرون وسطایی به نظر میرسد، اما چون شکل آیین به خود گرفته ، به نحوی جالب و باشکوه است.

از شور و حال مراسم و این چیزها نمینویسم زیرا هر کس به نحوی این یا مشابه این را تجربه کرده. از لحظاتی مینویسم که هرگز از یادم نخواهند رفت... هر چند که تمام این مراسم و غرور این لحظات در یادم جاودانه خواهند ماند.

 اما اینهایی که میگویم چیزهایی است مرا به یاد کلمه " تعصب" انداخت...
- طبق معمول مراسم رسمی ، هنگام اجرای سرود ملی آمریکا توسط یکی از دانشجویان بسیار خوش صدا، از تمامی اساتید، روسا و آنهاییکه در مقابل ما بودند، فقط شهردار سان فرانسیسکو و یک خانم استاد ایرانی دست راستشان را روی قلبشان گذاشتند... خب آقای شهردار که طبیعی است این کار را یه عنوان یک " آمریکایی خوب" انجام دهد، اما این خانم استاد ( الهه انسانی) چه اجباری به این کار دارد؟

* باز هم طبق کلیشه های مرسوم دو فقره دکترای افتخاری به دونفر داده شد، دو نفری که اصلا و ابدا در یک ردیف نمی گنجند:
                              ۱- آقای مانی مشعوف، صاحب بوتیکهای مشهور "بی بی be be" به خاطر ۱۰ میلیون دلاری که ۳ سال پیش به SFSU داده بود....
                              ۲- نویسنده مشهور شیلی خانم ایزابل آلنده... که همه میدانید کیست...

نکته اینجاست که اولی دکترای خود را با پول خرید، و دومی با خلاقیت و تفکرش. ازهمه برای من جالبتر سخنرانی این دو نفر بود. آقای مشعوف اصلا اشاره ای به ایرانی بودنش نکرد، گویا هفت جدش یکی از آدمهای دست راست کلمبوس بودند. که به نظر من این همه بی ریشه گی و بی تعصب بودن بسیار شرم آور است، درست مثل کار خانم الهه انسانی که در میان آن همه آمریکای از آنها سبقت میگیرد و وطن پرست میشود. حتما فردا هم یک روبان حمایت از جنگ به سپر ماشینش میچشباند که وطن پرستی اش خدشه دار نشود و با موهای سوپر بلوندش جور باشد...

و اما سخنرانی ایزابل آلنده کوتاه و موثر، انسانی و جهانی...با افتخار به ریشه هایش و نام بردن از کشورش ، شیلی ، و ابراز علاقه به land زمینی که در آن زندگی میکند....

 سخن کوتاه... خیلی دلم میخواست به این دوستان ایرانی اینها را بگویم ولی از ما خواستند که از راهی که میرویم مدرکمان را بگیریم باید یکراست برویم بیرون... شاید روزی باز اینها را ببینم و حتما این روز را به هر دو یار آوری خواهم کرد.

جای همه افراد خانواده ام ( پدر، مادر، و خواهرهایم ) و همه دوستانم بخصوص مینا در این مراسم سبز بود.

به امید اینکه همه به آرزوهایشان برسند، ان شاا...

 

+ نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت 1 PM  توسط من  |