تبليغاتX
من و آیینه
امید که آتش این چهارشنبه سوری...
بسوزاند رنجها ، جنگها ، گرسنگی و فقر و آنچه انسانها را از هم دور میکند....

و روشنی این آتش همراه بهار به ارمغان بیاورد...
سلامتی ، صلح ، دوستی ،شادی، آرامش و آسایش برای همه مردم دنیا...

چهارشنبه سوری ، سال جدید و بهارتان مبارک...

 

+ نوشته شده در  Tue 18 Mar 2008ساعت 7 PM  توسط من  | 

این عنوان منو یاد فیلم ۸و نیم فلیینی انداخت، ولی اینها به هم ربط ندارند:))

- پنجشنبه بردم تزم را تحوبل استاد راهنمایم دادم، که البته بسیار هم از حجم کار و  هم از سرعت من به قول خودش surprise شده بود. کمی با هم گپ زدیم و او  هم داستانهایش را در باره سرنوشت حیوانات خانگی اش برای آیدن تعریف کرد که چگونه خرگوشش در غیاب او فرار کرده ، یا این که راکون ماهیهای توی حوضش را خورده و آخرینش این که سنجابها گلهای آقتابگردانش را که تازه سبز شده بودند خورده اند... خلاصه که کلی از دستش خندیدم...
قرار شد که تا دو هفته دیگر تز را بخواند و نظرش را بگوید.

- گوش شیطان کر یک کم امروز خانه را تمیز  کردم، مابقی هم در دو روز آینده ، انشاا...

- امروز حسابی احساس عید بودن را با آیدن تجربه کردیم، یک کم برای سفره عید شمع و برای ماهی ها تنگ بلور بزرگ خریدیم....( مبارکه:))

-کم کم دارم به کارهای عقب افتاده سر و سامان میدهم، از پیدا کردن کلاس برای آیدن تا....

فعلا همین تا بعد.

سلامت و شاد باشید، انشا...

+ نوشته شده در  Sat 15 Mar 2008ساعت 9 AM  توسط من  | 

ساعت یک نیمه شب، اولین نسخه کارم تقریبا تمام شد، البته هنوز کار دارم ، یک بازنگری مجدد، تحویل به استاد راهنما و بازنویسی به اصطلاح نظرات استاد راهنما، جلسه دفاعیه و تمام...

علاوه بر خودم که به شدت کار میکنم که هر چه زودتر این کار را تحویل بدهم، آیدن از من بیشتر عجله دارد، از دیروز چند تا ماشین بازی، کتاب، خمیردندان، سشوار، دامینو و سگ اسباب بازی اش را ریخته توی یک ساک ملافه( نایلونی زیپ دار) و آماده شده که بره ایران. و مدام مرا تشویق به اتمام کار میکند که " زود تزت رو بنویس تا بیلیطمون بیاد بریم ایران"... و امروز هم در همین راستا اسم و آدرسش را به ساکش چسباند که چمدانش در بار گم نشود( به قول خودش)... و m&m که آقای همسایه امروز بهش داد را گذاشته آنجا که ببرد ایران با مهرنوش با هم بخورند...

این همه عشق و علاقه این بچه به جایی که دو بار آنجا بوده و اینچنین بیتاب رفتن است مرا آنچنان متاثر میکند که گاه خودم را در دور بودن آیدن از عزیزانش و بلعکس ، مقصر میدانم... اما مگر کاری از دستم بر میآید مگر همین سفرهای متعدد و آرزوی بهبود روابط ایران و آمریکا که آنها هم به راحتی بتوانند به اینجا سفر کنند... آمین.

سلامتی و شادی همه آرزوی همیشگی من ... 

+ نوشته شده در  Mon 3 Mar 2008ساعت 12 PM  توسط من  | 

گزارش: ۷۵٪ کارم را نوشته ام ... همچنان شبها به زور coffee بیدار میمانم که خیلی مفید است. من این بیدار ماندنها را دوست دارم، همیشه ( قبلا ) هم اینجوری کار میکردم.

دیروز بعد از مدتها بالاخره کشوی قاشقهای آیدن را به کمک خودش مرتب کردم. همه قاشقها را چیده بودم روی میز نهار خوری به آیدن گفتم که آنها را بر اساس جنس دسته بندی کند. یک کم که انجام داد گفت " مامی تموم شد" و من دیدم که قاشقهای چینی سوپ خوری با قاشقهای چای خوری یک جا هستند.در حال اشاره به قاشقهای سوپخوری گفتم:"مامان جان چینی ها "... و او پس از جابجا کردن قاشقهای چایخوری کنار قاشقهای سوپخوری گفت " ok, اینها هم چینی هستند ، ببین پشتش نوشته China ..."

+ نوشته شده در  Sun 24 Feb 2008ساعت 10 PM  توسط من  |