تبليغاتX
من و آیینه
شاید به نظر بی ربط بیاید، اما الان که به وبلاگ آونگ سر زدم که حین کار کردن روی تزم به موسیقی ایرانی به اصطلاح " نوستالژیک" گوش کنم، دیدم که مینو یک آهنگ از آغاسی دانلود کرده، خب شنیدن آهنگ همان و رفتن به گذشته همان...

نمیدانم سالهای آخر ابتدایی بودم یا اوایل راهنمایی که این ترانه ها باب شد ، دایی کوچکم ( آن موقع جوان و جاه طلب بود) که دوست داشت خواننده بشود، و جدا صدای خوبی هم داشت، این ترانه ها را آنچنان زیبا و پر احساس میخواند و ما هم کیف میکردیم که گویا اصلا فردایی نیست که این روزها را تبدیل به "گذشته" کنند...

ما هم یک روز "گذشته" میشویم بی آنکه به آن فکر کنیم یا در انتظارش باشیم...

... پس دریابیم امروز را و به قول شاعر "هنوز" را...

شاد باش و شاد زی....

+ نوشته شده در  Tue 12 Feb 2008ساعت 11 PM  توسط من  | 

دیروز...
آیدن: مامی، من چرا به دنیا اومدم؟
من: خب ما دوست داشتیم که یک بچه داشته باشیم اینه که تو به دنیا اومدی.

امروز...
آیدن: مامی من چرا اینجا به دنیا اومدم ؟ ایران به دنیا نیومدم؟
من:( بخشی از جواب طولانی) چون من اینجا بودم تو هم اینجا به دنیا اومدی...
آیدن: تو چرا ایران به دنیا اومدی؟
من: برای اینکه مامی من ایران بود من اونجا به دنیا اومدم...*

* البته آیدن ارتباط مامی و به دنیا آمدن بچه ها را میداند.
-----

سوالات اینگونه اگزیستانسیالیستی آیدن مرا به دورها، به چراها ، علتها و پی آمدهای آن میبرد.

تا بعد...

+ نوشته شده در  Sat 2 Feb 2008ساعت 1 PM  توسط من  | 

۱- همچنان مشغول کار روی تزم هستم، تعدادی عکس کم دارم که سعی میکنم از اینور اونور به کمک دوستان جمع کنم.

۲-حالا که به ۳۰ سال پیش برگشته ام و آنچه که بر زنان روا شد را بررسی و تحلیل میکنم، فکر میکنم اگر میشد برگردیم و اشتباهات گذشته را جبران کنیم باز هم همان کارها را انجام میدادیم یا با چشم باز عمل میکردیم، اما اگر زور بالای سرمان بود چه میکردیم؟ تسلیم؟؟؟

۳- یک هفته است که آیدن را دیگر مدرسه نمی بریم... معلم نادان و ناآگاه همه جا پیدا میشود... آیدن خیلی خوشحال است و میگوید که " من دیگه نمیحوام برم preschool صبر میکنم بزرگ که شدم با تو ( من) میرم دانشگاه....
خوب این هم یک نوع برنامه ریزی است:))

۴- یک پیوند جدید آشپزی به پیوندها اضافه کرده ام ... خب همه چیز که نمیشود روشنفکری باشد... به نظرم کسانی که علایق و دانسته های خود را با دیگران سهیم میشوند بسیار دست ودل باز هستند.

۵- چند تا روز تولد در این مدت داشتیم که به همه شان مخصوصا خواهر کوچولوی خودم که حالا خانمی برای خودش شده تبریک میگم و برایش سالهای خوبی سرشار از سلامتی و شادکامی در کنار خانواده ها آرزو میکنم.

تا بعد با بهترین آرزوها...

+ نوشته شده در  Tue 29 Jan 2008ساعت 9 PM  توسط من  | 

۱- همچنان مشغول کار روی تزم هستم، تعدادی عکس کم دارم که سعی میکنم از اینور اونور به کمک دوستان جمع کنم.

۲-حالا که به ۳۰ سال پیش برگشته ام و آنچه که بر زنان روا شد را بررسی و تحلیل میکنم، فکر میکنم اگر میشد برگردیم و اشتباهات گذشته را جبران کنیم باز هم همان کارها را انجام میدادیم یا با چشم باز عمل میکردیم، اما اگر زور بالای سرمان بود چه میکردیم؟ تسلیم؟؟؟

۳- یک هفته است که آیدن را دیگر مدرسه نمی بریم... معلم نادان و ناآگاه همه جا پیدا میشود... آیدن خیلی خوشحال است و میگوید که " من دیگه نمیحوام برم preschool صبر میکنم بزرگ که شدم با تو ( من) میرم دانشگاه....
خوب این هم یک نوع برنامه ریزی است:))

۴- یک پیوند جدید آشپزی به پیوندها اضافه کرده ام ... خب همه چیز که نمیشود روشنفکری باشد... به نظرم کسانی که علایق و دانسته های خود را با دیگران سهیم میشوند بسیار دست ودل باز هستند.

۵- چند تا روز تولد در این مدت داشتیم که به همه شان مخصوصا خواهر کوچولوی خودم که حالا خانمی برای خودش شده تبریک میگم و برایش سالهای خوبی سرشار از سلامتی و شادکامی در کنار خانواده ها آرزو میکنم.

تا بعد با بهترین آرزوها...

+ نوشته شده در  Tue 29 Jan 2008ساعت 9 PM  توسط من  |