|
|
|
|
|
اینها را می نویسم تا برای خودم یادآوری باشد... امروز با عکسها کار کردم و مطالب جدید نوشتم تا ببینم به کجا میرود... از ساعت ۱۲ تا ۵ عصر کار کردم ... کامی آیدن را از مدرسه آورد البته خودش هم به ورزش کردنش رسید. از قرار بزنم به تخته روز خوب و آرامی را با هم داشتند.
و اما من و کارم... نمیدانم تا چه اندازه بایدبه تاریخچه بپردازم، از بازگویی تاریخ که بیطرف نیست خسته میشوم، میگویم بیطرف نیست چون هر کس بستگی به زمان و مکان خودش به قول شاعر " از ظن خود" وقایع را ثبت کرده و بعدها که در اسناد باقی مانده و یافت شده به آن نام " سند تاریخی" دادند و استناد میکنند. سعی من در این است که در مورد مسائلی که طرح خواهم کرد بیشتر به زمان حال بپردازم تا کند و کاو در کاغذپاره های کتابخانه ای به نام " اسناد تاریخی"... هر چه باشد کار من از همه چیز گذشته "Creative Project" است و این هم از خلاقیت های من است:)) با بهترین آرزوها برای همه ... |
||
|
|
|
|
|
تمام دیروز و امروز دلم برای دوستم شور میزد، همش دلم میخواست که ورق به ناگهان برگردد... همه چیز خوب شود، شاید هم همان شد ما که نمیدانیم ...
خانه که آمدم پیغام خواهرم را که درباره همین دوستم بود را به اشتباه پاک کردم... از بس اضطراب داشتم... کامبیز خلاصه آن را به من گفت : " تمام شد، اما مسایل دیگر ۲ سال کار دارد"... اشکم سرازیر شد ... دلم برای آن همه بردباری یک زن برای این که فرزندش در کنار پدرش باشد ، به شدت سوخت... برای این زن نازنین و مهربان بهترین آرزوها را دارم... دلم ترانه ویگن را میخواهد که بقیه اشکهایم را هم در بیاورد.... |
||
|
|
|
|
|
تقریبا بیست سال پیش ، یک روز برفی زمستان وقتی راهی دانشگاه بودم از دیدن مه آنقدر ذوق زده شدم که در جا دوربینم را در آوردم و عکس گرفتم ، خیلی برایم جالب بود...
امروز عصر که رفتم بیرون برای آیدن Blue Berry بخرم با اینکه ساعت ۴:۳۰ عصر بود اما مه غلیظی از طرف دریا به سوی شهر می آمد... با خودم فکر کردم " چند سال پیش دیدن مه برایم بسیار غریب بود ، اما اکنون هر روز در دریایی از مه راه میروم بدون آن که ذوق زده بشوم یا از آن عکس بگیرم یا حتی لذت ببرم... ما آدمها را چه میشود که یادمان میرود اشتیاق و ... |
||
|
|
|
|
|
از خواندن کتاب " ادوارد سعید " After the Last Sky لذت میبرم حتی اگر برای بار nام باشد. نگاهش را به زندگی فلسطینیها دوست دارم، آنچه که کمتر کسی می بیند و احساس می کند.نگرش او به موضوع زندگی فلسطنیها مشابه همان است که من به زنهای ایرانی دارم، دلم میخواهد عنوان After the Last Earth را به نوشته هایم بدهم...زنهای ایرانی هم مثل پرنده های شعر " محمود درویش" هم کجا خواهند رفت پس از آخرین زمین؟ زمینی که سمبل آنهاست...زن و مادر...
باز هم دارم کار میکنم ، این لحضه ها را دوست دارم و دلم میخواهد که کش بیایند و تمام روز مرا سرشار کنند از نوشتن و تفکر ، از یادها و ارزشها... در لابلای کتاب After the Last Sky به یک تکه کاغذ برخوردم، که البته اولین بار نبود... این کتاب را من سال گذشته برده بودم ایران ، و به رسم قدیم برای علامت گذاری این کاغذ را لای آن گذاشتم که یک طرف آن تبلیغ یک تاکسی سرویس است و طرف دیگر باباز ( پدرم به قول نوه ها) لیست مخارج روزانه را نوشته، کاری که متعلق به آدمهای نسل اوست( پدر کامبیز هم همیشه این کار را میکند) و ما همه فراموش کرده ایم... با آرزوی سلامتی برای همه، بخصوص همه پدربزرگها ، مادربزرگها و .... |
||