|
|
|
|
|
من:یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود ، یک پیرزنی بود که یک خونه کوچیک داشت...
آیدن : خیلی کوچیک، کوچیک کوچیک.... نه اصلا خونه نداشت، Homelessبود...تو shelter زندگی میکرد، تو San Francisco بود.... من: خیلی خوب، و ادامه میدهم به روش آیدن...بله پیرزنه خونه نداشت ... آیدن: نه ... خونه کوچیک داشت ... خیلی خیلی کوچیک ... اگر خونه نباشه حیوونها کجا برن؟؟؟ این شروع داستان شبانه من و آیدن شب گذشته بود....البته بقیه داستان به خوبی پیش رفت و حیوونها هم سر و سامان گرفتند...ولی آیا بی خانمانهای این شهر بسیار معروف که همه دوست دارند ببینند ، بالاخره سر وسامان میگیرند؟ نمیدانم... به امید آن روز، انشاا... |
||
|
|
|
|
|
باز هم به لطف خدا وهمکاری آیدن نازنینم توانستم ۲ صفحه دیگر بنویسم ، خب باز هم بد نیست. یک جوری دارم خط و ربط خوانده ها و تفکراتم را در باره موضوع روشن میکنم. حالا با این برنام جدید که دارم امیدوارم بتوانم بیشتر کار کنم. برنامه من از این قرار است.
- دوشنبه درس ، سه شنبه درس صبح و عصر ورزش کلاس ، چهارشنبه کار در مدرسه آیدن، پنجشنبه درس و جمعه صبح هم ورزش اگر وقت شد یک کم هم کتاب خواندن بعد از ورزش. ان شاا... |
||