|
|
|
|
|
چند روزی است که خودم را بیشتر از هر زمان دیگر زیر سوال برده ام و خوب حاصلش هم زیاد جالب نیست ... به روحم کمک نمیکند... ذهنم کاملا اشغال شده با چرا ها و چگونه ها... و صد البته اگر ها...
با اینکه همراه خوبی دارم و خدا را شکر از این بابت هیچ فشاری بر من نیست، اما این آشفتگی های ذهنی من، روزها را برایم بی محتوا میکند... دلم نیمخواست که اینجا بنویسم به خاطر سو ء تفاهم ها در فهمیدن این مطلب...اما الان که روز به پایان میرود، من در یک coffe shop نشسته ام و سعی میکنم که روی مطالب خوانده شده تمرکز کنم که این سوالات و چرا ها رهایم نمیکنند، پس تصمیم گرفتم بنویسم ، چون من همیشه با نوشتن مشغولیات ذهنم را به حافظه کاغذ میسپارم و فضای ذهنی ام را باز میگذارم برای کارهای مفید... برگردم سر یادداشتهایم...بعدا حتما در باره سوالهایم مینویسم .... سلامت و شاد باشید و نگران من هم نباشید:) |
||
|
|
|
|
|
سلام،
همیشه قبل از اینکه بنویسم کلی حرف دارم اما همین که شروع میکنم همه چیز از یادم میرود، بهر حال یک کم گزارش میدهم تا حرفهایم یادم بیاید. پس از زمان حال شروع میکنم تا به یکی دو ماه قبل برسم: ۱- باز هم کلاسهای ورزش گروهی را شروع کردم. البته این بار مراسم Spa هم به آن اضافه شده که خیلی آرام بخش است. ۲ـ کتاب خوانی برای تزم را باز شروع کردم و امیدوارم که بدون هیچ مشکلی پیش برود تا ان شاا... کارش را تمام کنم. ۳- آیدن هم تنها خوابیدن را از هفته گذشته شروع کرده، کلاس ژیمناستیک را هم یک ماه است شروع کرده که کم کم دارد به آن خو میگیرد. ۴- یک مهمان غیر منتظره از ایران داشتیم که آیدن هنوز هم از او حرف میزند، سودابه... ۵- آیدن ( و البته همه ما) دلش برای ایران تنگ شده و میخواهد که مامان اینها و مهرنوش و شیرین از ایران بیایند. و من به او گفتم که دولت آمریکا به ایرانیها ویزا نمیدهد ...و او پرسید که چرا به سودابه وبزا دادند؟ و جواب این بود: خوب اون شانس آورد... و.... باز مینویسم.. سلامت وشاد باشید... |
||