|
|
|
|
|
...یک روز وقتی که ددی ( پدر) داشت چراغ در ورودی رو عوض میکرد ، عمو مهدی با یک جعبه قند آمد...
آن روز صبح وقتی که در کابینت را باز کردم که برای آیدن پودر پنکیک بردارم، آیدن با دیدن جعبه قند به من گفت:"یادته یه روز ددی داشت لامپرو درست میکرد، عمو مهدی قند اورد؟" و منهم یادم آمد که "بله"و حس کردم که همه ما دلمان برای عمو مهدی تنگ شده است... و باز یادم آمد که جدا باید از "بچه ها یاد بگیریم که "یادمان باشد..." ما همه تان را دوست داریم و به یادیان هستیم ، همیشه و همه جا. |
||