تبليغاتX
من و آیینه
...وقتی ازنیستان بریده شدی و ...

+ نوشته شده در  Sun 5 Jul 2009ساعت 2 AM  توسط من  | 

... خیلی نگرانم، نگران همه مردم کشورم  ، نگران آنچه در حال وقوع است... جسم و روح همه در خطر نابودی است... گاه روزنه های کوچک نور باز میشوند ، درست به کوتاهی گرفتن یک عکس در روشنایی روز... کوتان ، خیلی کوتاه...

به کجامیرود این سیل شتابان جوان ، اما پیر اندیش، تاریخ نگر... خواب و آرام ندارم...

به امید رسیدن و پیروزی همه این جوانان و ....

                                                                  انشا...

+ نوشته شده در  Tue 16 Jun 2009ساعت 1 PM  توسط من  | 

حتما دیده اید یا خودتان تجربه کرده اید که بعضی ها وقتی از یک مورد ( شخص یا حادثه ...)  که مدتهاست خبری ازش نیست حرف میزنید بعد در کمتر از یکساعت یا یکروز آن مورد پیدایش میشود یا اتفاق میافتد...

شاید بگوییم که آن شخص گوینده " دهانش فال " بوده  که اینطور شد... اما من پس از سالها تجربه کردن این مورد(!) بخش خرافی آن را حذف کرده ام و به چرخه زندگی " Life Cycle" نزدیکتر شده ام... شما چی؟؟؟

امروز باز هم به مرز " آ آ آ آ آ  آآ  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ  ....آ آ آ آ آ آ آ آ  آ آآ آ آ ......... رسیدم...

همین!!! 

+ نوشته شده در  Wed 3 Jun 2009ساعت 1 PM  توسط من  | 

سلام،

بیشتر از یک ماه است که اینجا چیزی ننوشته ام... البته بارها خواستم ولی فرصت کافی نبود... به هر حال اکنون در یک بعداز ظهر نیمه گرم بهاری فرصتی یافتم ...

۱- عید امسال برای چند روز رفتیم ونکوور، جایتان خالی خوب بود، پس از ۸ سال یک عید ایرانی داشتیم...

۲- برای مدرسه آیدن هم تصمیم نهایی گرفته شد و ثبت نام هم برایش انجام دادیم، حالا من هستم و این تابستان طولانی و آیدن و کامبیزی که این تابستان هم درس میدهد... باید بگویم خب به سلامتی:)البته بر اساس رسوم معمول خداوند سایه این کلاسهای ورزشی و هنری را از سر هیچ ولایتی کم نکند...

۳- این داستان خود بودن برای من دارد جا میافتد و همزمان ، بعضی ها هم از آن جا میخورند!!! اما میدانم که یا به آن عادت میکنند یا باید با آن کنار بیایند:))

۴- یک نمایشگاه عکس در راه دارم + یک وبلاگ... که در حال حاضر روی هر دو دارم کار میکنم...

و اما Face Book : این مدت در این سایت شریف ، موفق به یافتن دو تن از دوستان خیلی قدیمی در دو نقطه مختلف دنیا شدم که برایم بسیار لذت بخش بود.

این فعلا شروعی برای امسال تا بعد با مطالب جدی تر برگردم...

سلامت و شاد باشید...

+ نوشته شده در  Wed 29 Apr 2009ساعت 1 AM  توسط من  | 

به قول آیدن : " کاش بود که برای عید ایران بودیم" ... ولی فعلا که نیستیم...

امسال نرسیدم که کاری کنم، منظورم خانه تکانی کوچولویی که هر سال انجام میدادم، آنهم به این دلیل است که قرار است انشاا... سال نو در کانادا باشیم.. یک سفر چهار روزه خانوادگی ، ماسه نفر...اما سعی میکنم که هفت سین را فردا راه بیندازم...

چهارشنبه سوری خوبی را برای همه آرزو میکنم و امیدوارم که همه به آرزوهای قلبی اشان برسند.

برای همه و خانواده ام هم سلامتی ، سعادت ، و توانگری آرزومندم.
برای جهان و مردم آن هم صلح و دوستی.

انشا... سال جدید سال خوب و پر برکتی برای همه مردم دنیا باشد.

نوروزتان مبارک.

+ نوشته شده در  Tue 17 Mar 2009ساعت 10 AM  توسط من  | 

 

از دیشب که این مطلب رو نوشتم دارم فکر میکنم... امروز این وبلاگ رو پیدا کردم...به نظرم خیلی نزدیک به تفکرات منه.. البته با اجازه نویسنده...

http://www.balootak.com/2009/01/1198.php

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Mar 2009ساعت 1 AM  توسط من  | 

... چندی است که دنبال این واژه میگردم... "خود بودن"... الان پیدا کردمش و سریع آمدم اینجا که بنویسم تا یادم نرفته...

چقدر خوب است که انسانها قبل از هد تصمیمی اول خود را ببینند و به خودشان فکر کنند و از هم مهمتر خودشان باشند... از خودم شروع میکنم که همیشه سعی کردم ( البته همچنان هم سعی دارم) که همیشه خوب باشم ، به مردم - آشنا یا غریبه - کمک کنم حتی اگر در این میان خودم آسیب ببینم... و صد البته هرگز توقعی نداشته و ندارم... پس چرا این همه گذشت؟؟؟ برای رضایت روحم... برای این که روح و فکرم را شاد نگاه دارم... و در نتیجه خیالم راحت باشد...

اما... چندی است که میبینم این همه خوب بودن فقط برای آرامش روح ؟ و عدم آرامش جسم؟؟؟
نه ، دیگر نمیجواهم خیلی خوب باشم و در رنج....
 خوب میمانم اما با ملاحظات فراوان و در نظر گرفتن شرایط جسمی خودم...

گروهی هم که "حرف مردم "را وسیله ای برای "خود نبودن " بهانه میکنند هم باید کمی عمیقتر به موضوع نگاه کنند... زندگی کوتاه و وقت تنگ است... امروز نباید به خاطر فردا به تعویق بیافتد..

 

خود بودن زیباست... خودتان باشید...

+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 10 AM  توسط من  | 

 به قول اینجایی ها:"to make a long story short " ، پس از مقدمه (قسمت اول)، داستان به اینجا رسید که همگان سیاست بی تفاوتی را در پیش گرفتند ، دانشجویان و سیستم دانشکده (در ظاهر)...

سالها گذشت و آن دانشجویان یکی یکی فارغ التحصیل شدند ( و بعضی هم به خاطر بخل دانشکده و بعضی از اساتید با تزهای ناتمام* فقط فارغ شدند...)

...یکی از این اساتید با ارزش که در آن سالها به طور موقتی دانشکده را ترک گفت و بعد از ۲سال بازگشت ، دکتر هوشنگ طاهری بود. که متاسفانه چند روز بعد از جلسه دفاع تز من در یک تصادف از دست رفت... در واقع من آخرین نفری بودم که در حضور این استاد و انسان شریف آن مقطع رابه پایان بردم... خب در آن سال برای ایشان یک مراسم حسابی در دانشکده سینما برگزار شد... و بعد از آن هیـچ... فقط شاگردان استاد در سالگردش ( آنها که تاریخش را به یاد داشتند) سری به آرامگاهش میزدند...

   ... سالها گذشت... سه سال پیش هم یکی دیگر از اساتید با ارزش در پی یک بیماری در میانسالی درگذشت... نمیدانم برایش مراسم گرفتند یا نه، چون من ایران نبودم... امسال پس از سه سال، بانوی فعال دانشگاه که به مامان " ش " مشهور است ، ــ و همیشه سعی در زنده نگه داشتن ارزشها و دور هم نگه داشتن دوستان دارد ــ همه را بسیج کرد و تعدادی از دانشجویان سابق هم از لحاظ مادی او را حمایت کردند که مراسمی برای استاد برگزار کنند...

... حاصل؟؟؟ تعداد انگشت شمار ( زیر ۱۰ نفر) که همان هسته اصلی برگزار کنندگان بودند، + خانواده استاد در مراسم حاضر شدند...

... من هم توسط دوستم "ش " در جریان داستان بودم. پس از مراسم "ش" عکسهای مراسم + نامه بلند بالایی مبنی بر از بین رفتن ارزشها و ...برایم ارسال کرده بود. من هم خیلی فکر کردم و نتیجه بسیار ساده این بود که " وقتی سیستمی ارزش برای زنده ها قائل نیست چه انتظاری داریم بر آن که رفته ارزش قائل شود"؟ آنها نه تنها مراسم یادبود برای اساتید و دانشجویان برگزار نمی کنند که حتی به خود زحمت حاضر شدن ظاهری هم در این مراسم نمی دهند... هر کسی بار خودش را میبرد و کار خودش را میکند غافل از این که انسانیت زیر پای همین انسانها لگد مال و در نهایت نابود میشود...

یاد شعر کلاس پنجم افتادم:
" چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید      گفتا ز که نالیم از ماست که بر ماست" 

پ.ن ـ ۱: البته دو سه هفته قبل برای جابجایی رییس دانشکده سینما مراسمی برگزار کرده بودند ... نان به هم قرض دادن را خوب میدانند... اما دریغ از حفظ ارزشها...

پ.ن ـ ۲: این استاد دوم محمد رضا شریفی بود.

* تز ناتمام: قبلا در دانشکده سینما برای فارغ التحصیلی باید یک تز مکتوب داشتی و یک فیلم ۱۶ میلیمتری در زمینه ای که درس خوانده بودی. مثلا اگر کارگردانی خوانده بودی باید یک فیلم ۱۶ م .م کارگردانی میکردی + تز مکتوب.

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Feb 2009ساعت 12 PM  توسط من  | 

روزی روزگاری در شهری بزرگ به نام تهران، در یکی از روزهای پاییزی ، تعدادی دختر و پسر جوان با اشتیاق و با هوش به نام دانشجو وارد ساختمانی به نام دانشکده سینما شدند... البته پس از چند سال انتظار برای بازشدن دانشگاه ... و این روند همچنان ادامه پیدا کرد ...

... دخترها با دخترها دوست شدند و پسرها هم با هم... تا اینکه درسشان تمام شد و بیرون از دانشگاه با هم همکار و دوست خانوادگی شدند...یعنی از شما چه پنهان آنها در آن سالها هم با هم بیرون از دانشگاه رفت و آمد خانوادگی داشتند اما در محیط "فرهنگی " اصلا همدیگر را نمیشناختند!!!!

این آدمهای فرهنگی در آن فضای فرهنگی حق ارتباط با اساتید را هم نداشتند... سال دوم بود که تعداد انگشت شمار اساتید باسواد دچار خشم فرهنگی و مجبور به ترک دانشگاه و بعضی ها هم ترک وطن کردند... البته دانشجویان محترم هم از این خشم فرهنگی در امان نماندند و برای مدت یک ترم به حالت معلق درآمدند... ( تعلیق:)))...

بر همگان واضح و مبرهن است که هیچکس هم از این دانشجویان و اساتید حمایت نکرد و این داستان شد الگوی همه که باید "آسته میرفتند و آسته میامدند"...

 

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 4 AM  توسط من  | 

چندی است که به دیدن و مطالعه فیلمهای ایرانی که در خارج از کشور جایزه میگیرند یا به نحوی مشهور میشوند مشغولم ، و با این که میدانم همه آنها از یک فرم خاص تبعیت میکنند باز هم به این امید که چیز متفاوت یا کمی خلاقیت ببینم ،به دیدن ادامه میدهم. اما از دو شب پیش متوجه شدم که " نه " خبری از آنچه که من انتظار دارم نیست. همه فیلمهایی که به استادی ( زیر نظر و راهنمایی ) آقای کیارستمی ساخته میشوند به نحوی در یک گوشه دنیا تقدیر میشوند... خب بهتر... اما در این میان چه بلایی بر سر خلاقیت ، فرهنگ ، اصالت و از همه مهمتر "هویت " ما به عنوان یک ایرانی و یک زن ــ در فیلمهای ساخته شده توسط زنها یا باسوژه زن ــ میآید؟ ما کجای این داستان هستیم؟ میروم سر اصل مطلب:

ــ آخرین فیلمی که دیدم فیلم " ۲۰ انگشت " اثر مانیا اکبری بود... متاسفانه ساخت و محتوای بسیار ضعیف این فیلم 
ــ دیالوگهای ضعیف و بی محتوا
ــ تقلید تئاتر پوچی به ناقص ترین فرم آن در دیالوگها و بازی
ــ زاویه های نامناسب دوربین و کیفیت تصوبری پایین
ــ شرح تصویر با مونولگ ( رادیویی بودن فیلم)
ــ ۷۵٪ فیلم غیبت ( Gossip) از این و آن بود ( آیا همه زنهای ما مکالماتشان با طرف مقابل غیبت از این و آن است؟)
ــ و ... سپاس خدای را که نویسندگان کتاب " بازیها " ( اریک برن ) و " وضعیت آخر " ( ریچارد هریس ) را آفرید. و صد البته "کیارستمی " را!!!!

 من با تقلید کورکورانه و تکرار مخالفم و به زنان ایران برای هر کاری که انجام میدهند ، از رانندگی تاکسی گرفته تا خلق آثار هنری احترام میگذارم و افتخار میکنم... و در این پست هدفم کوبیدن خانم اکبری نیست ، تهمینه میلانی ، نیکی کریمی ، و آقایانی مثل جعفر پناهی و بسیاری دیگر که نام نمیبرم از این قاعده مستثنی نیستند.

 

+ نوشته شده در  Sun 1 Feb 2009ساعت 9 PM  توسط من  | 

باید در جزیره ایی دوردست بدون هیچ ارتباطی زندگی کنی که اخبار جدید را نادیده بگیری...

همه ما ازبحران اخیر در فلسطین باخبریم، مایی که جنگ و بمباران را دیده ایم میدانیم که الان در آن گوشه دنیا چه خبر است.. ناگفته نماند آنچه که دیدیم قطره ای بود در مقابل این دریای هجوم و کشتار انسانی...

صدای همه دنیا بلند است که " بس است " ... حتی پاپ هم صدایش درآمد که زیاد به نفعش نبوده و نیست ، اما حس انساندوستی مرز سازش را هم در هم میشکند...  تنها کسی که تا به حال در هیچ یک از این بحرانهای جهانی انتقادی از آمریکا و سیاستهایش نکرده جناب " Dalai Lama " است.
 با احترام به حس انساندوستی همه بودایی ها ، این همیشه برای من سوال است که چرا آنها او ( دالایی لاما) را زیر سوال نمیبرند.. ما که میدانم این حضرت والا به  محض مخالفت با این سیاست ها چکهایش قطع و به جای سفر با هواپیمای شخصی باید دنبال بلیط در "Economy Class" باشد!!!

البته ایشان تنها در باره تبت اظهار نظر میکنند که ضد چین است و البته در حمایت از حامی بزرگ ایشان USA ... ( دست کم نمک نشناس نیست)...

به امید صلح در جهان...

+ نوشته شده در  Sun 11 Jan 2009ساعت 11 AM  توسط من  | 

بر وزن یک اتفاق ساده:)

جدی میگم داستان خیلی ساده و خنده داره...

... وقتی آدم e-mail هاش رو با عجله و در حال چونه زدن بر سر مسواک زدن با پسرکی که دیروز پنج ساله شد ــ جواب بده ، نتیجه اش این میشه که دو نفر همنام رو بدون نگاه کردن به آدرسشون با هم اشتباه میگیره و جواب مفصل و دوستانه هم به e-mail طرف میده و دو ساعت بعد وقتی که پسرک خوابید همون آدم میآد که به کارهاش برسیه متوجه میشه که ....

... من دو تا مهدی میشناسم ، یکی از دروه دانشگاه و دیگری اینجا از طریق همسرم ( دوست او و خانمش هم دوست من است ــ دوستان خانوادگی) هر دو مهدی هم آذری زبان...
 با تغییر شماره تلفن خانه ، من به عده کثیری از دوستان mail زدم و شماره را دادم. از مهدی ساکن اینجا یک e-mail میآید که من در مرخصی هستم...
... دو روز بعد که امروز باشد یک e-mail به زبان Trk-english ترکی - انگلیسی میآید که کجایی و چکار میکنی... من هم تند و سریع به انگلیسی جواب میدهم و کلی هم به این و آن سلام برسان و ..  و مهمتر ازهمه با خیال اینکه  این مهدی ساکن اینجا بجای اینکه برای همسرم e-mail بزنه اشتباهی به من e-mail زده، با استفاده از icon محترم Forward انرا برای کامبیز میفرستم...

... با بازگشت به اتاق مطالعه :
ــ من: کامبیز e-mail مهدی رو دیدی؟
ــ او: اون برای تو بود نه من...
با دیدن قیافه منتظر و پرسشگر من او ادامه میدهد..." این مهدی دوست تو در ایرانه ، مگه آدرس e-mail شو ندیدی...

حالا دیدید که چقدر ساده و با مزه بود... البته مهدی دوست من سالها به این اشتباه خواهد خندید...میدانم... 
البته خودم هم همینطور... من و او همیشه سر یک چیز با هم تفاهم داشته و داریم و آن هم خندیدن است...

...تا بعد... 

 

+ نوشته شده در  Tue 6 Jan 2009ساعت 10 AM  توسط من  | 

...شده تا حالا فکر کنید در جایی که ایستاده اید، با اینکه شاید بلندترین نقطه باشد،  با اینکه همه جا روشن است؟  حس کنید که هیچ جا را نمی بینید ،نمیدانم شاید این یک توهم باشد... یا قسمتی از یک خواب...
+ نوشته شده در  Sat 20 Dec 2008ساعت 1 AM  توسط من  | 

۱- یکشنبه گذشته بالاخره آیدن را بردیم کلاس ویلون... ساز انتخابی و مورد علاقه خودش...با اشتیاق تمام نیم ساعت درس اولیه گرفت و با اظهار علاقه بیشتر ، همان جا منتظرماند تا ویولونش آماده شود که بتواند همان روز آنرا به خانه بیاورد. فعلا قرار است که سه هفته کار کند ک ببینیم آیا اصولا انتخابش به جا بوده یا نه. برایش موفقیت و پیشرفت آرزو میکنم.

۲- امروز اولین سخنرانی من در SFSU با حضور بیش از ۳۵ نفر برای درسی که ۱۵ نفر برای آن ثبت نام کرده اند، برگزار شد و همه سر تا پا گوش بودند...به گفته استاد کلاس این بالاترین تعداد شرکت کننده در این ترم است. لازم به توضیح است که این درس Lecture Series  نام دارد و دیگر دانشجوها نیز بر اساس موضوع در آن شرکت میکنند. به نظر میرسد موضوع زنان ایران بسیاد موضوع جذابی است که دانشجوها بعد از اتمام سخنرانی بیشترین سوالات را مطرح کردند و به نظر میامد که با دست پر از کلاس این هفته رفتند...
من هم احساس خوبی داشتم...

سلامت و شاد باشید...

تا بعد...

+ نوشته شده در  Thu 4 Dec 2008ساعت 11 AM  توسط من  |