تبليغاتX
من و آیینه
یک بار دیگر روزی که همه آنهایی که در سکوت خودشان به یادت هستند ، بهانه ای میجویند تا تنبلی را کنار بگذارند و صدای محبتشان را به گوش تو برسانند... البته این تنبلی ها شامل حال خانواده درجه یک نمیشود.

امروز هم من از ابتدای صبح صدای محبت دوستان را شنیدم ... با مینا ( دوست ) شروع شدو با مینا/شیوا ( دختر دایی) تمام شد. این میان هم البته که مفصل به بهانه تولدم با خانواده حرف زدم تا جائیکه مهرنوش صدایش درآمد.

خانواده عزیز، دوستان خوبم از این که همه به یاد من هستید خوشحالم و ممنون.
سلامتی و شادی همه شما آرزوی همیشگی ام.

تولدم مبارک با بهترین آرزوها.

+ نوشته شده در  Thu 26 Jun 2008ساعت 1 PM  توسط من  | 

دیروز مصادف بود با روزی که من آخرین امتحان سال چهارم دبیرستان را تمام کردم و وقتی که آمدم خانه نفس راحتی کشیدم... از آن روز سالها میگذرد، دقیقا به اندازه سن اولین دختر دایی ام... همان روز دایی آمد خانه ما و خبر تولد اولین دخترش را داد...

و اما امسال ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ من از تزم دفاع کردم و به قول یکی از استادهایم که دیروز در راهرو دیدمش " رسما Master" شدم...

این (تز ) هم با همه بالا و پایین هایش، و همه دوباره کاریهایش به پایان رسید. از اینکه توانستم گوشه ای از تصویر واقعی زنان شجاع ، صبور، فداکار ، و مبارز ایرانی را در این photo Essay ثبت کنم و به دید و اطلاع غربیها برسانم راضی و خوشحالم. تصویری که به نظر من به خاطر تبلیغات غلط و سیاستهای نادرست همواره به شکل اغراق شده در غرب از زن ایرانی ارائه میشود.  به آنها یادآوری کردم حرفی را که سالها پیش از همین دایی ام شنیدم و آنقدر حرفش به دلم نشست که همه سالهایی که در ایران تحصیل و کار میکردم به من نیرو و پشت گرمی میداد، حرفی که بسیار ساده و عمیق است، سخنی که   جواب من به سوالات غربیها در باره زنان ایرانی و حجاب آنها بود :" کدام مهمتر است، آنچه که روی سر هست یا آنچه که توی سر هست؟"
با همه عکسها و مقالاتی که در تزم آوردم سعی کردم خلاء احترام به زنان سخت کوش آن دیار را پر کنم که دست کم منشا قضاوت آدمهای این طرف دنیا در باره زنان ایران فیلم "دایره" یا " یک شب" و یا.... نباشد.

به امید پیروزی و سربلندی همه زنان ایرانی ....

فعلا هم میخواهم نفسی بکشم تا انشاا... سالهای بعد یک بار دیگر پله دیگر(Ph.D) را بروم. به قول مولانا انشاا... 

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 11 AM  توسط من  | 

امروز هم روزی پر خاطره برای من بود، روزی بود که از کودکی مادرم قصه اش را برای ما میگفت و آرزویش را برایمان داشت.ما(من و سه خواهر دیگرم) همه فارغ التحصیلی را در ایران تجربه کردیم اما نه به آن فرم و شکلی که مادرمان در سالهای اول تحصیلمان برایمان تصویر کرده بود. امروز آن روز رسید، اما با وجود فرسنگها فاصله با مادرم او را امروز همراه خود میدیدم. خیلی دوست داشتم او هم اینجا بود، اما لعنت بر این سیاستهای خارجی که فاصله ها را صد چندان میکند. امروز روز فارغ التحصیلی من بود. لباس و کلاه بنفش تیره SFSU با Hood رزد وبنفش و سفید زیبا به نظر میرسید. ... رژه رفتن و نشستن در صف و ردیف اول حال خاصی داشت. هر چند همه این چیزها بسیار غربی و قرون وسطایی به نظر میرسد، اما چون شکل آیین به خود گرفته ، به نحوی جالب و باشکوه است.

از شور و حال مراسم و این چیزها نمینویسم زیرا هر کس به نحوی این یا مشابه این را تجربه کرده. از لحظاتی مینویسم که هرگز از یادم نخواهند رفت... هر چند که تمام این مراسم و غرور این لحظات در یادم جاودانه خواهند ماند.

 اما اینهایی که میگویم چیزهایی است مرا به یاد کلمه " تعصب" انداخت...
- طبق معمول مراسم رسمی ، هنگام اجرای سرود ملی آمریکا توسط یکی از دانشجویان بسیار خوش صدا، از تمامی اساتید، روسا و آنهاییکه در مقابل ما بودند، فقط شهردار سان فرانسیسکو و یک خانم استاد ایرانی دست راستشان را روی قلبشان گذاشتند... خب آقای شهردار که طبیعی است این کار را یه عنوان یک " آمریکایی خوب" انجام دهد، اما این خانم استاد ( الهه انسانی) چه اجباری به این کار دارد؟

* باز هم طبق کلیشه های مرسوم دو فقره دکترای افتخاری به دونفر داده شد، دو نفری که اصلا و ابدا در یک ردیف نمی گنجند:
                              ۱- آقای مانی مشعوف، صاحب بوتیکهای مشهور "بی بی be be" به خاطر ۱۰ میلیون دلاری که ۳ سال پیش به SFSU داده بود....
                              ۲- نویسنده مشهور شیلی خانم ایزابل آلنده... که همه میدانید کیست...

نکته اینجاست که اولی دکترای خود را با پول خرید، و دومی با خلاقیت و تفکرش. ازهمه برای من جالبتر سخنرانی این دو نفر بود. آقای مشعوف اصلا اشاره ای به ایرانی بودنش نکرد، گویا هفت جدش یکی از آدمهای دست راست کلمبوس بودند. که به نظر من این همه بی ریشه گی و بی تعصب بودن بسیار شرم آور است، درست مثل کار خانم الهه انسانی که در میان آن همه آمریکای از آنها سبقت میگیرد و وطن پرست میشود. حتما فردا هم یک روبان حمایت از جنگ به سپر ماشینش میچشباند که وطن پرستی اش خدشه دار نشود و با موهای سوپر بلوندش جور باشد...

و اما سخنرانی ایزابل آلنده کوتاه و موثر، انسانی و جهانی...با افتخار به ریشه هایش و نام بردن از کشورش ، شیلی ، و ابراز علاقه به land زمینی که در آن زندگی میکند....

 سخن کوتاه... خیلی دلم میخواست به این دوستان ایرانی اینها را بگویم ولی از ما خواستند که از راهی که میرویم مدرکمان را بگیریم باید یکراست برویم بیرون... شاید روزی باز اینها را ببینم و حتما این روز را به هر دو یار آوری خواهم کرد.

جای همه افراد خانواده ام ( پدر، مادر، و خواهرهایم ) و همه دوستانم بخصوص مینا در این مراسم سبز بود.

به امید اینکه همه به آرزوهایشان برسند، ان شاا...

 

+ نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت 1 PM  توسط من  | 

بله منظورم آمریکاست.... چرا؟ میگم چرا... البته این چشمه کوچکی از جریانات است...

۱- از خواب بیدار میشوی ، رادیو را روشن میکنی... البته ایستگاهی که خبرهای واقعی را پخش میکند، از کشت و کشتار در عراق و فلسطین و حق به جانب بودن آمریکایی ها در نجات دنیا...

۲- کمی بعد سوار ماشین میشوی، از گرسنگی و فقر در گوشه و کنار دنیا و آمیریکا میشنوی ( در رادیو) ... 

۳- e-mail از یکی از اساتید میگیری که چون وقت نداشته رساله تو را بخواند، پیشنهاد دوباره کاری میدهد... این استاد ظاهرا فلسطینی است اما یهودی و در باطن طرفدار صهیونیستها...

۴- شب هم یک DVD در باره جهانگشایی آمریکاییها و شاهکارهای آنها در عراق میبینی... دلت باز به درد میآید...

عکس العمل:

                    
همه را جمع میکنی و یک e-mail جانانه به خانم استاد میزنی که: " مرسی بابت e-mail ،لطفا رساله مرا بگذار پشت در دفترت من فردا میایم میبرم ... و فردا فرم تعویض استاد دوم (همان خانم) را به امضا میرسانی...

فردا شبش با همسرم در این باره حرف میزدم ، جمله قشنگی گفت:" ما در بطن شیطان هستیم و باید با روشنگری و آموزش صحیح به نسل آینده ( دانشجوها) با شیطان بجنگیم، کاری که من(کامبیز ) سعی میکنم انجام دهم".

+ نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت 2 AM  توسط من  | 

این پست بسیار متفاوت از دیگر پستهاست:

۱-هر چه بیشتر به انتخابات آمریکا نزدیک میشویم ، گند این به اصطلاح دمکراتها بیشتر درمیاید... من اوایل نسبت به اوباما خوشبین بودم ، اما با شنیدن نظرش در جنگ خونین اسرائیل علیه فلسطینیها و مشروعیت دادن به حملات اسرائیلیها به عنوان "دفاع از خود" ( آنچه که هیلاری هم گفت)، فاتحه خوشبینی ام را خواندم...


۲- با شیندن سخنرانی اخیر هیلاری، مبنی بر چراغ سبز نشان دادن مستقیم به لابی صهیونیستها، با خود فکر کردم که این دمکراتها هم دست کمی از محافظه کاران ندارند، همه پیرو یک سیاست هستند: "راز بقا و باج دادن به آنهایی که کلید کاخ سفید در دست آنهاست" ... صهیونیستها... باز صد رحمت به محافظه کاران که مستقیما میگویند که چه کاره هستند و چکار خواهند کرد.
شما این آدمها را چه مینامید؟

۳- در ادامه تفکرات "تزم" در طرفداری از زنان و ایمان به قدرتهای مثبت و منفی هر انسانی جدا از جنستیت فرد، و با خواندن پست "خورشید خانم" به این نتیحه رسیدم که این که میگویند زنها لطیف و حساس هستند و نمیتوانند قاضی یا رییس جمهور بشوند کاملا اشتباه است، آدم آدم است و همه میتوانند همه چیز باشند. سخت ترین کار انسان بودن و انسان ماندن است.

پ.ن: منظور من از اسرائیلیها، صهیونیستهاست. چون اسرائیلیهایی هم هستند که ضد صهیونیست اند.

+ نوشته شده در  Fri 25 Apr 2008ساعت 7 PM  توسط من  | 

حس عجیبی است ، نمیتوان گفت عاشقی، شیدایی شاید نزدیکترین واژه به این حس است....
آیا شده که قطعه موسیقی را که در دوران خاصی گوش دادن به آن حس و حال خاصی را در شما برمی انگیخت ، پس از مدت طولانی گوش کنید و باز از شینیدنش لذت ببرید اما آن حس و حال خاص را نداشته باشید؟

ما آدمها را چه میشود، آیا حس جستجوگر بودن این شیدایی را به دنبال دارد؟ یا وقتی عاشقی شیدایی؟

نمیدانم ، اما با گذشت سالها هنوز هم "Mon Amor" را با حس شیدایی گوش میدهم و از آن لذت میبرم.

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Apr 2008ساعت 11 AM  توسط من  | 

بعد از سالها باز هم میتوان بوی بهار را در هوا احساس کرد و از سکون هوای بهاری لذت برد. سه روزی است که بادهای شهر ما استراحت میکنند و به ما اجازه لذت بردن از هوای بهار را میدهند.

کارهای من همچنان در جریان هستند، مشغول تصحیح تز و پیدا کردن مدرسه برای آیدن و...

دیروز هم خانه یکی از دوستان بودیم که به آیدن خیلی خوش گذشت، یک درخت لیمو در حیاط پیدا کرد و با کمک مری ، برای خودش یک سبد لیمو درست کرد.( دارم سعی میکنم که عکس اضافه کنم که راه نمیده ، لطفا به من یاد بدهید:)

راستی از شر موهای بلند خلاص شدم ... این هم خود یک تجربه بود بعد از سالها...

حرف زیاد است اما تا شروع به نوشتن میکنم همه یادم میرود، شاید هم چون ذهنم به شدت مشغول پایان نامه هست ... انشاا... تا یک ماه آینده همه چیز تمام میشود و من باید برنامه های جدیدم را طبقه بندی و اجرا کنم. باز هم به قول مولوی انشاا...

 

+ نوشته شده در  Sun 13 Apr 2008ساعت 9 PM  توسط من  | 

I want a Yellow Hair Dryer
Idan

 

 

+ نوشته شده در  Fri 21 Mar 2008ساعت 7 PM  توسط من  | 

بهاری و سالی دیگر آمد، خوش آمد...
بار دیگر سالی که پر است از آرزوهای خوب برای همه...

سال نو و بهارتان مبارک. باشد که این سال برایتان سلامتی ، سعادت و توانگری در کنار عزیرانتان به همراه بیاورد، انشا...

 نوروزتان مبارک...

+ نوشته شده در  Fri 21 Mar 2008ساعت 7 PM  توسط من  | 

امید که آتش این چهارشنبه سوری...
بسوزاند رنجها ، جنگها ، گرسنگی و فقر و آنچه انسانها را از هم دور میکند....

و روشنی این آتش همراه بهار به ارمغان بیاورد...
سلامتی ، صلح ، دوستی ،شادی، آرامش و آسایش برای همه مردم دنیا...

چهارشنبه سوری ، سال جدید و بهارتان مبارک...

 

+ نوشته شده در  Tue 18 Mar 2008ساعت 7 PM  توسط من  | 

این عنوان منو یاد فیلم ۸و نیم فلیینی انداخت، ولی اینها به هم ربط ندارند:))

- پنجشنبه بردم تزم را تحوبل استاد راهنمایم دادم، که البته بسیار هم از حجم کار و  هم از سرعت من به قول خودش surprise شده بود. کمی با هم گپ زدیم و او  هم داستانهایش را در باره سرنوشت حیوانات خانگی اش برای آیدن تعریف کرد که چگونه خرگوشش در غیاب او فرار کرده ، یا این که راکون ماهیهای توی حوضش را خورده و آخرینش این که سنجابها گلهای آقتابگردانش را که تازه سبز شده بودند خورده اند... خلاصه که کلی از دستش خندیدم...
قرار شد که تا دو هفته دیگر تز را بخواند و نظرش را بگوید.

- گوش شیطان کر یک کم امروز خانه را تمیز  کردم، مابقی هم در دو روز آینده ، انشاا...

- امروز حسابی احساس عید بودن را با آیدن تجربه کردیم، یک کم برای سفره عید شمع و برای ماهی ها تنگ بلور بزرگ خریدیم....( مبارکه:))

-کم کم دارم به کارهای عقب افتاده سر و سامان میدهم، از پیدا کردن کلاس برای آیدن تا....

فعلا همین تا بعد.

سلامت و شاد باشید، انشا...

+ نوشته شده در  Sat 15 Mar 2008ساعت 9 AM  توسط من  | 

ساعت یک نیمه شب، اولین نسخه کارم تقریبا تمام شد، البته هنوز کار دارم ، یک بازنگری مجدد، تحویل به استاد راهنما و بازنویسی به اصطلاح نظرات استاد راهنما، جلسه دفاعیه و تمام...

علاوه بر خودم که به شدت کار میکنم که هر چه زودتر این کار را تحویل بدهم، آیدن از من بیشتر عجله دارد، از دیروز چند تا ماشین بازی، کتاب، خمیردندان، سشوار، دامینو و سگ اسباب بازی اش را ریخته توی یک ساک ملافه( نایلونی زیپ دار) و آماده شده که بره ایران. و مدام مرا تشویق به اتمام کار میکند که " زود تزت رو بنویس تا بیلیطمون بیاد بریم ایران"... و امروز هم در همین راستا اسم و آدرسش را به ساکش چسباند که چمدانش در بار گم نشود( به قول خودش)... و m&m که آقای همسایه امروز بهش داد را گذاشته آنجا که ببرد ایران با مهرنوش با هم بخورند...

این همه عشق و علاقه این بچه به جایی که دو بار آنجا بوده و اینچنین بیتاب رفتن است مرا آنچنان متاثر میکند که گاه خودم را در دور بودن آیدن از عزیزانش و بلعکس ، مقصر میدانم... اما مگر کاری از دستم بر میآید مگر همین سفرهای متعدد و آرزوی بهبود روابط ایران و آمریکا که آنها هم به راحتی بتوانند به اینجا سفر کنند... آمین.

سلامتی و شادی همه آرزوی همیشگی من ... 

+ نوشته شده در  Mon 3 Mar 2008ساعت 12 PM  توسط من  | 

گزارش: ۷۵٪ کارم را نوشته ام ... همچنان شبها به زور coffee بیدار میمانم که خیلی مفید است. من این بیدار ماندنها را دوست دارم، همیشه ( قبلا ) هم اینجوری کار میکردم.

دیروز بعد از مدتها بالاخره کشوی قاشقهای آیدن را به کمک خودش مرتب کردم. همه قاشقها را چیده بودم روی میز نهار خوری به آیدن گفتم که آنها را بر اساس جنس دسته بندی کند. یک کم که انجام داد گفت " مامی تموم شد" و من دیدم که قاشقهای چینی سوپ خوری با قاشقهای چای خوری یک جا هستند.در حال اشاره به قاشقهای سوپخوری گفتم:"مامان جان چینی ها "... و او پس از جابجا کردن قاشقهای چایخوری کنار قاشقهای سوپخوری گفت " ok, اینها هم چینی هستند ، ببین پشتش نوشته China ..."

+ نوشته شده در  Sun 24 Feb 2008ساعت 10 PM  توسط من  | 

شاید به نظر بی ربط بیاید، اما الان که به وبلاگ آونگ سر زدم که حین کار کردن روی تزم به موسیقی ایرانی به اصطلاح " نوستالژیک" گوش کنم، دیدم که مینو یک آهنگ از آغاسی دانلود کرده، خب شنیدن آهنگ همان و رفتن به گذشته همان...

نمیدانم سالهای آخر ابتدایی بودم یا اوایل راهنمایی که این ترانه ها باب شد ، دایی کوچکم ( آن موقع جوان و جاه طلب بود) که دوست داشت خواننده بشود، و جدا صدای خوبی هم داشت، این ترانه ها را آنچنان زیبا و پر احساس میخواند و ما هم کیف میکردیم که گویا اصلا فردایی نیست که این روزها را تبدیل به "گذشته" کنند...

ما هم یک روز "گذشته" میشویم بی آنکه به آن فکر کنیم یا در انتظارش باشیم...

... پس دریابیم امروز را و به قول شاعر "هنوز" را...

شاد باش و شاد زی....

+ نوشته شده در  Tue 12 Feb 2008ساعت 11 PM  توسط من  |